https://wp.me/p6xuBy-88U
اما شبهای طاقتفرسا را به این امید به روز رساندهام که وجدان قاضیها و بازجوها بیدار شود که اگر بیدار میشد مرا تبرئه میکردند و خلافکار ها و مجرمین واقعی را به زندان میانداختند و میگذاشتند دوباره در کنار هم زندگی کنیم، برای روژانا قصه بگویم و تو را در آغوش بگیرم.
دیگر تحمل این همه ظلم را ندارم از این تنها جنگیدن و فریاد زدن خسته شدم… هیچکس نیست که مرا یاری دهد تا فریادی بر سر ظالمین شویم.
سهیلی که در قفس باشد و نتواند کار کند با یک مرده تفاوتی ندارد.
من رفتم اما شک ندارم روزی از شر ظالمین رها میشویم پرونده مرا میخوانید و ایمان میآورید که حتی یکروز زندان بودن حق من نبود
روزی فرا میرسد که قضات و با بازجوهای خودفروخته محاکمه میشوند و سرزمینمان دیگر توسط پیشانیهای ریاکار اداره نمیشوند
خطاب به مسئولین: اکنون در یک قدمی مرگ هستم قند ۵۰ فشار ۵ روی ۶ وزن ۶۶ خونریزی معده و…
به خواستههای قانونیام توجهی نکردید. دستکم آخرین خواستهام را که برای پس از مرگ است انجام دهید مرا در بند ۳۵۰. اوین اتاق یک دفن کنید بهزودی اینجا تبدیل به موزه خواهد شد و روژانا ها با افتخار از ما یاد خواهند کرد.
خطاب به آنها که دوستشان دارم در سالمرگم اشک نریزید ترانه اریتپیانرا به یادم گوش دهید
هرگز اجازه ندهید شخص دیگر را به جرم داشتن عقاید متفاوت شکنجه دهند.»
بیشتر از حقوق بشر در ایران کشف کنید
برای دریافت آخرین پستها به ایمیل خود مشترک شوید
