https://wp.me/p6xuBy-1kO
در جریان اعتراضات سال ۸۸ یک کانکس بزرگ به صورت ثابت جلوی درب این مکان بود. دوستان ما بارها در نیمه های شب می دیدند که ماموران تعداد زیادی را با چشم بند از خودروهای بی نام و نشان پیاده میکنند و در داخل این کانکس جای می دهند.
یکی از دوستان که به آنجا احضار شده بود میگفت در این مکان کاملا نامشخص ماموران با لحنی بسیار بی ادبانه ساعت ها از شما بازجویی میکنند. آن هم در شرایطی کاملا به دور از قوانین قضایی کشور. همچنین در صورتی که اعتراض کنید، با شدیدترین نوع با شما برخورد میشود.
سالها به دلیل مشرف بودن پشت بام بازار کامپیوتر رضا به حیاط این مکان، کسبه طبقات بالا بر رفت و آمدهای این شکنجه گاه نظارت داشتند. الان چند سالی می شود که نیروهای پایگاه دفتر پیگیری، با نصب ایرانیت های فلزی بلند این دید و اشراف را از بین برده اند.
یکی از دوستان نزدیک و مورد اعتمادم که چند روزی آنجا مهمان بود، خاطراتی برایم تعریف کرد که بیشتر به عجیب و غریب بودن این مکان پی بردم. او می گفت در همان روز اولی که بازداشت و با چشم بند به این ساختمان برده شد، ابتدا کاملا فهمید که سوار یک آسانسور است و تعداد تکان خوردن های آسانسور، که به سمت پایین میرفت، را حس میکرد. می گفت: «حدود ۳ یا ۴ طبقه به زیر زمین رفتیم. سپس بازجویی از من شروع شد. وقتی بازجو اتهام های من را خواند من منکر تمام آنها شدم. سپس به یک باره برگه ای از زیر دفتر خود بیرون آورد و شروع کرد به صورت دقیق از حضور لحظه به لحظه من در تمام سطح شهر تهران گفتن. به طور مثال گفت که ساعت ۱۲.۳۰ شب در خیابان شریعتی فلان جا بودی، فلان ساعت فلان جا و … . حدود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه خواند. من حسابی شوکه شده بودم. چون به واقع از یک سری این قرارها و مکان های من هیچ کس جز خودم خبر نداشت. به این دلیل کم کم اعتراف کردم. تقریبا سه روز آنجا بودم. بعد سوار ماشینم کردند و نزدیکی های خیابان نصرت رهایم کردند.» همچنین در باره بازجویش می گفت: «بازجوی من یک پسر بسیار جوان و زیبا بود که در پایان بازجویی شماره اش را به من داد تا با او تماس بگیرم. من با اعلام این که همسر دارم از گرفتن شماره اش امتناع کردم اما او گفت: پس من زنگ میزنم. چند هفته بعد فردی با من تماس گرفت و خودش را همان بازجو معرفی کرد. سپس از من در خواست کرد که همراه او و دوستانش به شمال بروم. اما وقتی با مخالفت من روبرو شد شروع به تهدید من کرد.»
اما یکی از خاطراتی که خودم به چشم دیدم این بود که یک روز ظهر جوانی از دفتر پیگیری خارج شد و در حالی که تلوتلو میخورد به سمت من آمد. هراسان از من سوال کرد: «آقا اینجا کجاست؟» من روی صورتش آثاری مثل آثار شلاق خوردگی بسیار ظریف دیدم. اما نه جای شلاق بود و نه جای چاقو. گویی با چیزی به صورتش زده بودند، به او گفتم که اینجا چهارراه ولی عصر است. ابتدا تعجب کرد که اینجا چه می کند. بعد گفت: «من را در خیابان پاستور گرفتند. چطور سر از اینجا در آوردم.»
به گفته یک شاهد عینی دیگر که از دوستانم بود، حیاط دفتر پیگیری حدود ۳۰-۴۰ متر است. با توجه به ورود روزانه حداقل ۱۰ تا ۱۵ خودرو به این مکان، معلوم نیست این ها در کجا پارک میشوند.
«خیابان صبا (برادران مظفر) گذرگاهی سنگفرش شده، منشعب از خیابان انقلاب، نزدیک به چهارراه ولیعصر در مرکز شهر تهران … و ساختمانی قدیمی در ابتدای تقاطعِ صبای شمالی، بنایی یک طبقه با سقفِ شیروانی، که تنها منفذش به بیرون، سه دودکشِ حلبیِ قدیمی است. از ضلعِ شمالی با پاساژ کامپیوتر رضا و از جنوب با یک مغازه کوچک همسایه است. از پشت (ضلعِ شرقی) مشرف به یک ساختمانِ مخروبه متروکه قدیمی و ضلعِ شرقی اش از حیاطِ کوچکی که دارد، درب بزرگِ فولادی به پیاده روِ خیابانِ صبا باز میشود … و یک تابلوی کوچک که غیر از عکاسان و فیلمبرداران، برای بقیۀ رهگذران خودنمایی نمیکند؛ روی تابلو نوشته است: عکاسی و فیلمبرداری ممنوع»*
بیشتر از حقوق بشر در ایران کشف کنید
برای دریافت آخرین پستها به ایمیل خود مشترک شوید
