•                  
چهارشنبه , ۱۸ تیر , ۱۳۹۹
چهارشنبه, جولای 8

گزارشی از آخرین وضعیت سهیل عربی, زندانی سیاسی در اعتصاب غذا

0
150

حقوق بشر در ایران – امروز پنجشنبه ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۹, سهیل عربی, زندانی سیاسی محبوس در تیپ ۳ زندان تهران بزرگ که نسبت به محرمیت وی از حق درمان علیرغم ابتلا به بیکاری هیدروسل « جمع شدگی آب در بیضه »  و محرومیت از حق مرخصی یا تائید درخواست آزادی مشروط اعتصاب غذا کرده در هشتمین روز از اعتصاب غذای خود پس از فراخوانده شدن وی به واحد مدد کاری زندان تهران بزرگ در خواست اعاده دادرسی بر پرونده این زندانی سیاسی برای مراجع قضائی ارسال شد. 

به گزارش حقوق بشر در ایران, امروز پنجشنبه ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۹, سهیل عربی, زندانی سیاسی محبوس در تیپ ۳ زندان تهران بزرگ در هشتمین روز از اعتصاب غذای اعتراضی پس از فراخوانده شدن وی به واحد مددکاری زندان تهران بزرگ به وی اعلام شد که در خواست اعاده دادرسی بر پرونده این زندانی سیاسی به دادگاه ارسال شده است. 

این زندانی سیاسی در نامه ای سرگشاده به تفسیر کامل شرح وضعیت خود در زندان تهران بزرگ و اتهامات منتسب شده به در ۲ پرونده اخیر خود اشاره کرده و گفته با توجه به اینکه شک ندارم اگر یک قاضی عادل و بی طرف این پرونده را بررسی کند و به آن رسیدگی کند قطعا حکم برائت صادر خواهد کرد و تا آن زمان من اعتصاب خود را با آب ادامه خواهم داد و اعتصاب خود را از خشک به تَر تبدیل کردم زیرا تا زمان برگزاری دادگاه تجدید نظر و صدور رای وقت لازم داریم و به دلیل نگرانی مادرم « فرنگیس مظلوم » و مسئولیت پدرانه ام و برای دستیابی به هدف اصلی همه ما که همان آزادی و آبادسازی میهمن مان است باید زنده بمانم و در انتهای این مقدمه از مردم و رسانه ها و همه کسانی از زندانیان سیاسی حمایت کردند قدردانی می کنم و امیدوارم که بتوانیم فرد مفیدتری برای جامعه باشیم. 

در همین زمینه سهیل عربی در نامه ای سرگشاده به شرح کامل این مساله پرداخته است که در ادامه می آید: 

“یک گام به پیش در روز هشتم

این نامه را خطاب به عزیزانی که از فدائی خود و مبارزشان حمایت کردند می نویسم. در قسمت نخست این متن ماجرا بطور خلاصه شرح داده خواهد شد و سپس برای احترام به شعور مردم تمام ماجرا را با تمام جزئیات خواهم گفت. 

خلاصه مطلب این است که پس از بیش از ۱۵۰ ساعت در حدود ۷ روز بی آب و خوراک ماندن و اعتصاب غذای کامل و به لطف حمایتهای شما در خواست اعاده دادرسی و تجدید نظر خواهی بر پرونده من پذیرفته شد. البته این به شرطی بود که چند جرعه آب بنوشم و مددکار گفت مرا مشروط کرده به اینکه تا زمانی که آب ننوشد نامه درخواست وی را برای تو فکس نکنم و من مجبور شدم ۲ جرعه آب بنوشم و پس از چند دقیقه استفراغ کردم و به آنها گفتم که من به قول خود وفا کردم و شما هم باید به قولتان وفا کنید و سپس مسئول مددکاری درخواست اعاده دادرسی از طریق فکس ارسال شد. 

با توجه به اینکه شک ندارم اگر یک قاضی عادل و بی طرف این پرونده را بررسی کند و به آن رسیدگی کند قطعا حکم برائت صادر خواهد کرد و تا آن زمان من اعتصاب خود را با آب ادامه خواهم داد و اعتصاب خود را از خشک به تَر تبدیل کردم زیرا تا زمان برگزاری دادگاه تجدید نظر و صدور رای وقت لازم داریم و به دلیل نگرانی مادرم « فرنگیس مظلوم » و مسئولیت پدرانه ام و برای دستیابی به هدف اصلی همه ما که همان آزادی و آبادسازی میهمن مان است باید زنده بمانم و در انتهای این مقدمه از مردم و رسانه ها و همه کسانی از زندانیان سیاسی حمایت کردند قدردانی می کنم و امیدوارم که بتوانیم فرد مفیدتری برای جامعه باشیم. 

اما قسمت اصلی متن که با تفسیر است برای احترام به شعور مردم می نویسم و امیدوارم دیگر کسی مجبور نشود برای رسیدن به خواسته های قانونی و معقول خود اینگونه به کام مرگ برود. 

من سهیل عربی, متولد ۳۰ امرداد۱۳۶۴, پدر دختری ۱۰ ساله بنام روژان هستم. کارمند سابق لابراتوار عکاسی که بعنوان مدیر فنی و متخصص در طراحی و چاپ عکس و همچنین شیفته خبرنگاری و عکاسی و فعالیتهای رسانه ای و نویسندگی که تاکنون اندک تخصص و توانائی در انجام این ۳ رشته بسیار پر خطر اما مفید برای جامعه را کسب کردم. روزی به این نتیجه رسیدم که از طریق اطلاع رسانی و روشنگری می توان به آزادی, عدالت و برابری نزدیک شد و مشکلات مردم را حل کرد. 

در ابتدا از طریق وبلاگ و پخش اعلامیه در ابتدای دهه ۱۳۸۰ فعالیت خود را در این ۲ زمینه ادامه داد. سپس در اواخر دهه ۱۳۸۰ و آغاز دهه ۱۳۹۰ با استفاده از فیس بوک و توئیتر شروع به اطلاع رسانی و روشنگری کردم. هدف من این بود که از این طریق مشکلات و بحرانها و فجایع انسانی که می بینم را به مردم نشان دهم و آنها را نسبت به جامعه پیرامونمان آگاه کنم و خواب از سرمان بپرد. سپس از طریق همفکری راهکاری برای حل این مشکلات و بحرانها و فجایع پیدا کنیم و زندگی بهتری داشته باشیم. 

در کنار کار در لابراتوار چاپ عکس در عکاسی و ادامه تحصیل در علم بی پایان عکاسی که از نظر من عکاسی هرگز فارغ التحصیلی ندارد و یک عکاس حرفه ای باید هر روز مطالعه کند و به روز باشد. در کلاسهای علوم سیاسی و فلسفه شرکت می کردم تا بتوانم راهکاری برای رسیدن به آرزوهایمان پیدا کنم. 

من از دین این همه فاجعه انسانی مثل وجود کودکان کار, زنان بی سرپرست, بد سرپرست, مشکلات کارگران و زحمت کشان جامعه دارند مثل حقوق و درآمدی که برای تامین نیازهای آنها کافی نیست و منجر به مشکلات بزرگتری می شود و همچنین نقض حقوق بشر در ایران و ظلم به زندانیان سیاسی رنج می کشیدم و در میان کتابهای کارن وارکس, ماندلا و هر فیلسوف آزادی خواهی که می شناختم به دنبال راهکار بودم و با درست کردن و راه اندازی بیش از ۱۴ صفحه در فیس بوک و توئیتر در فضای مجازی به دنبال راهکاری برای ایجاد اتحاد در بین شهروندان بودم . برای بهبود وضعیت در کوتاه مدت و ایجاد دگرگونی های بنیادین در بلند مدت. 

صفحه فیس بوکی نسلی که دیگر نمی خواهد نسل سوخته باشد, صفحه راه دشوار آزادی, وبلاگ و اکانت توئیتری یاد یاران و صدای زندانیان سیاسی و برگه کمپین ترک خرافات از جمله فکرهایی بود که در آن زمان به ذهن من رسید و به نظرم با توجه به تجربه و تخصصی داشتم نتایج خوبی گرفتیم با نشان دادن مشکلات مردم, آگاهی بخشی, مبارزه با جهل, هرج گرایی و واپس گرایی.

با شیوه Learning by doing یعنی یادگرفتن با انجام دادن و کنشگری تجربه بیشتری را کسب کردیم و البته دوستان و هم اندیشانی که دغدغه های مشترک باهم داشتیم و هر روز به تعداد مخاطبانمان و همراهانمان اضافه می شد یافتیم. درج فراخوانهای متعدد برای تجمع و راهپیماییهای اعتراض و مبارزه با فرج گرایی و واپسگرایی به تعداد مخاطبانمان و همراهانمان اضافه کرد و همین امر باعث خشم عوامل قرارگاه سپاه را برانگیخت و تهدیدها و فحاشی های آنها در ابتدای دهه ۱۳۹۰ هر روز بیشتر می شد. 

من متاهل و دارای فرزند بودم و دارای درآمد اندکی از کار در لابراتوار عکاسی و افزایش فاجعه بار قیمتها و اجاره خانه سنگین و مشکلات اقتصادی که مثل تمام مردم با آنها دست به گریبان بودم مجبور به پیدا کردن شغل دوم و در اواخر حتی شغل سوم پیدا کنم. دیگر مثل زمانی که در لابراتوار کار می کردم وقت تهیه گزارش و نوشتن و تهیه مقالات را نداشتم و از طرفی تهدیدها به دستگیری و حتی تهدید به زندان و اعدام باعث شد که مدتی کمتر فعالیت کنم اما هر بار از کنار هر زندانی که عبور می کردم به یاد افرادی می افتادم که برای ما مبارزه کردند. به یاد زندانیان سیاسی که عوامل حکومتی آنها را پشت این دیوارها محبوس کردند. اشک می‌ریختم و خود را لعنت می کردم و در هر روز تعطیل و هر فرصتی که پیدا می کردم سعی می کردم دیگر ادمینهای برگه های سیاسی فیس بوک و اکانتهای توئیتر را متقاعد کنم که تلاش بیشتری برای آزادی زندانیان انجام دهیم. 

روزها در لابراتوار عکاسی کار می کردم و شبها با خودروی شخصی در آژانس کار می کردم و هر وقت فرصتی پیدا می کردم اعلامیه هائی که برای درخواست حمایت از زندانیان سیاسی تهیه کرده بودیم را در خانه ها پخش می کردیم. هر بار که نوشته ها, بیانیه ها و مقالات زندانیان سیاسی را می خواندم و یا تصاویر آنها را می دیدم تصور می کردم آرش صادقی, یاشار و مریم و غلامرضاها چه زجری را برای امثال من تحمل می کنند و نمی توانستم آرام بمانم. 

اکثر شبها خواب می دیدم که انقلاب ما پیروز شده و زندانیان سیاسی را روی دوش گرفته ایم و حلقه های گل بر گردن آنها انداخته ایم. بارها نوشتم که روز خوب نمی آید بلکه روز خوب را باید بیاوریم چرا که نسل سوخته بودن هنر نیست. نسلی که دیگر سوخته نباشد و خود را از ظلم رها کند و فساد را ریشه کن کند قابل تحسین است. 

آنقدر نوشتم و نوشتم تا بالاخره ماموران حاکم باشی و ماموران قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران پیدایم کردند و زندگی در این سوی دیوارها با حکم اعدام آغاز شد. روژانا ۴ سال داشت که به زندان آمدم و حالا نزدیک به ۱۱ سال دارد. دلتنگی برای او زجرآورترین قسمت در زندان بودن من است. قطعاً اگر پدر نبودم تحمل زندان برایم آسانتر بود نگرانی برای او واقعاً تمام فکرم را مشغول می کند و مهمترین دلیل بارها دست از خوردن و آشامیدن کشیدن این است که می خواهم او را ببینم. اما در طی این ۷ سال حتی ۱ روز هم به من مرخصی نداند و اجازه دیدن دخترم را به من ندادند. بارها به آنها گفتم که من جنایتکار و جانی نیستم و اتفاقا به مردم احترام می گذارم و آزارم به کسی نمی رسد. حتی در زندان بی آنکه ۱ ریال دریافت کنم تدریس کردم. تدریس زبانها فرانسوی و انگلیسی و حتی تدریس در نهضت سوادآموزی که باعث شد از هم بندی ام که تا به حال فرصت آموختن خواندن و نوشتن را نداشتند به جای موادمخدر و تیزی « سلاح سرد », کتاب و قلم در دست بگیرند و تعداد زیادی از آنها استعمال مواد مخدر و سیگار را هم ترک کردند. کمپینهای ترک موادمخدر و سیگار در زندان ایجاد کردیم. کلاسهای آموزش زبان انگلیسی و فرانسوی باعث می شود که افراد پس از آزادی از زندان با فرصتهای شغلی بهتری مواجه شوند تا دیگر به زندان باز نگردند. 

اما با تبعید و اعتراضهای فراوان فرصت تدریس را از من گرفتند. کتابها و روزنامه هایی که مجاز هستند را به دست من نمی رسانند. می گویند آنها کدگذاری شده است. وقتی می گویم اینها مصادیق بارز شکنجه است بازهم متهم به “فعالیت تبلیغی علیه نظام” می شوم و متاسفانه بیش از ۲ سال است که دادیار ناظر بر زندانیان سیاسی و امنیتی برای شنیدن خواسته ها و شکایات و مطالبات ما به زندان نیامده است. یکی از حقوق هر زندانی تفکیک بر اساس نوع اتهام است اما متاسفانه این قانون رعایت نشد و عدم اجرای این قانون دلیل اصلی به قتل رسیدن زنده‌یاد علیرضا شیرمحمدعلی جوان دوست‌داشتنی و با استعداد ما شد.

اواخر سال ۱۳۹۶ وقتی در اعتراض به تبعید ۲ زندانی سیاسی از زندان اوین به زندان قرچک ورامین اعتصاب غذا کردم در آن سلول مخوف در تیپ ۱ زندان تهران بزرگ تهدید شدم و آن ۲ قاتل در ابتدا قصد کشتن مرا داشتند اما به این دلیل که از نقشه آنها با خبر شده بودم اگر چه حین حمله آنها به قصد کشتن من به شدت مصدوم شدم و بینی ام شکست اما به سختی توانستم از خود دفاع کنم و جان خود را نجات دهم و افرادی که به آنها دستور داده بودند تا من را به قتل برسانند بسیار از اینکه توانستم از خود دفاع کنم خشمگین شده بودند و این بار با طرح این اتهام ظالمانه و مضحک تلاش کردند انتقام بگیرند انتقام به دلیل افشاگریهایی که در مورد وضعیت فاجعه بار زندان انجام دادم. این که نوشتم در جایی که نامش مجتمع ندامتگاهی است روزنامه به دست ما نمی دهند اما انواع و اقسام مواد مخدر و قرصهای روانگردان یافت می شود به همین دلیل متهم به “فعالیت تبلیغی علیه نظام” و محکوم به تحمل ۲ سال حبس تعزیری و ۲ سال اقامت اجباری در شهر برازجان شدم. 

حالا می خواهم در مورد کشته شدن پرونده های جدید صحبت کنم و امیدوارم وکلای حقوق بشر این قسمت را با دقت بیشتری مطالعه کنند. طی بیش از ۱۹ ماه که در مرحله اول در زندان تهران بزرگ بودم یعنی از بهمن ۱۳۹۶ تا امرداد ۱۳۹۸, بارها مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفتم از اوایل مدیریت هدایت فرزادی تا زمانی که پس از قتل علیرضا شیرمحمدعلی از این زندان اخراج شد اما پستی آسانتر و پردرآمدتر در بازرسی سازمان زندانها به اول محول شد. من بارها از سوی زندانیان و مسئولان زندان تهران بزرگ مورد حمله و ضرب و شتم قرار گرفتم و دلیل این موارد افشاگریهای من از موارد نقض حقوق بشر در زندان تهران بزرگ بود. طی ۱ ماه ۳ بار بینی من شکست و ۱ بار وقتی خواب بودم یکی از اراذل و خودفروخته ها با مشت  به بینی من کوبید و به کمک افسرنگهبان بند ۱۱ تیپ ۱ زندان تهران بزرگ معروف به دربسته فرار کرد. حین تشکیل پرونده ها و بازجوئی ها مرد شکم گنده که او را حاجی صدا می کنند و بازجوئی حفاظت اطلاعات زندان بود با لحن تمسخر و تهدید گفت: “اگر آنچه را که می خواهم ننویسی باز در خواب مشت به صورتت خواهد خورد”. مخبرها به او گفته بودند وقتی در خواب آن شخص بنام مجید مشت به بینی من کوبید و فرار کرد و خون از بینی من سرازیر شد و من فقط فریاد می کشیدم نامردها و حتی مار هم انسان را در خواب نیش نمی زند. بازهم به معرفت مار. حتی حین بازجوئی ۲ تن از اراذل و زندانیان جرائم خطرناک کنار حاجی که بازجوی حفاظت اطلاعات زندان بود ایستاده بودند و می گفتند اگر آنچه حاجی می گوید انجام ندهی با ما طرفی و تهدیدهای زشتی که بهتر است تکرارشان نکنم. 

متاسفانه در زندان افرادی که فروشنده موادمخدر هستند بعنوان وکیل بند معرفی می شوند بازجو در پرونده اول قصد داشت اتهام من را فعالیت تبلیغی علیه نظام و تشویش اذهان عمومی قید کند که این ۲ اتهام به دلیل گزارشها و موارد افشاگری بود که برای رسانه ها ارسال کرده بودم. اما من نوشتم اصرار من تغییر وضعیت نامطلوب اینجاست که بوی مواد مخدر ما را خفه می کندو هر روز فجایعی رخ می دهد که در جنگل هم رخ نمی دهد. این همه سلاح سرد و موادمخدر در تیپ های زندان تهران بزرگ یعنی سوء مدیریت مسئولان این زندان. حاجی خشمگین می شد و می گفت اگر تو ننویسی خودم می نویسم و بالاخره پرونده سنگینی برای من تشکیل داد. پرونده اول با اتهامات “فعالیت تبلیغی علیه نظام” و “تشویش اذهان عمومی از طریق اطلاع رسانی و تهیه گزارشها و مقالات در مورد زندان به قصد اضرار”. 

پرونده دوم با اتهام “تخریب اموال دولتی” که به دلیل دفاع من از جان خودم در زمان حمله قاتلها به من که قاب تلویزیون شکست و البته آن تلویزیون متعلق به یکی از زندانیان بود و جز اموال زندان به حساب نمی آمد محکوم به تحمل ۱ سل و ۸ ماه حبس تعزیری شدم و برای نوشتن مقاله ها و گزارشات از موارد نقض حقوق بشر در زندان تهران بزرگ و افشاگری هم به تحمل ۲ سال حبس و ۲ سال اقامت اجباری به شهرستان بارازجان محکوم شدم. 

محمد نصیرپور بعنوان بازپرس در پرونده اول و ماشالله احمدزاده, قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران که بعدها به جرم اختلاس از کار برکنار شد از هم دستان حاجی بودند که در زندان تهران بزرگ از من بازجوئی می کرد. بدون توجه به دفاعیات من این مجازات را به دیگر مجازاتهای من افزود. اینگونه نوشتن واقعیتهای زندان به جای محکوم کردن قاتلان و چاقو کشها و اراذل و اوباش من را به تحمل حبس می کنند. حتی به وکیل اجازه حضور در دادگاه را ندادند و در دادگاه غیر علنی من را محکوم به حبس کردند. پس از آن بازها درخواست تجدیدنظر خواهی دادم که هر بار درخواستها به دادیار نرسید. حتی دادیار که موظف است هر هفته ۳ بار به زندان مراجعه کند طی این ۲ سال حتی ۱ بار هم برای شنیدن مطالبات و خواسته های من به این زندان نیامده است. 

پس از بارها نامه‌نگاری و مذاکره مجبور به اعتصاب شدم. در نهایت پس از روزها زجر کشیدن، نخوردن و نیاشامیدن، به لطف حمایت‌های مردم و رسانه‌ها و البته تعویض کادر مدیریتی زندان مددکار زندان درخواست اعاده دادرسی‌ام را پذیرفت و امیدوارم این کابوس به پایان برسد. او خواست تمام آنچه باعث محکومیت به با این اتهامات شد را بنویسم و با شرط نوشیدن یک فنجان چای پس از هفت روز نخوردن و نیاشامیدن که شب قبل از آن از حال رفته بودم و دچار سرگیجه شدم و چشم‌هایم به سیاهی می‌رفت، این خواسته قانونی من را برای دادیار فرستاد. یک طرف اشک‌ها و دلواپسی مادرم و امید به اینکه بار دیگر به آغوش خانواده بازگردم و کنار دخترم باشم و یک طرف شرایط عجیب و فجیعی که در آن هستم باعث شد به نیاشامیدن آب پایان دهم تا این فرصت را که درخواست تجدیدنظرخواهی و اعاده دادرسی پذیرفته شود را از دست ندهم و امیدوارم بار دیگر بتوانم کنار خانواده‌ام باشم.حالا از درد کلیه، سوزش ادرار، اسهال و استفراغ و مصدومیت ناشی از ضرباتی که بیضه، کمر و زانویم وارد شده رنج می‌برم. من رنج‌های زیادی را به دلیل عدالت‌خواهی تحمل کردم و آرزو دارم هیچ انسانی به حال و روز من دچار نشود. قطعا اگر پدر نبودم و خانواده‌ای چشم به راهم نبود به این زندگی پایان می‌دادم. چون جز درد چیزی را به یاد نمی‌آوردم. می‌خواستم خلاصه بنویسم. اما آخر چگونه می‌توان ۲۵۰۰ روز در زندان بودن را، این همه حادثه و شکنجه را در چند صفحه شرح داد. به امید آنکه جهانی بدون زندان و قفس داشته باشیم. به امید رهایی از ظلم و فساد. ممنونم از لطف و حمایت‌های شما. اعتصاب غذایم ادامه دارد تا آن زمان که به خواسته‌های قانونی‌ام برسم.

سهیل عربی/ ۲۱ فروردین ۱۳۹۹/ زندان تهران بزرگ

 

 

 

 

 

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: